تبليغاتX
نشانی - داستان ...
 

بیتا کمی راه رفت و رسید به درختها.یک درخت مجرد بود، یک درخت زن و شوهر بودند که بچه نداشتند و یک درخت زن و شوهر بودند با بچه.همه ی درخت ها میوه داشتند. بیتا به یکی از درختها گفت: سلام. میشود یک سیب به من بدهید. درخت گفت: به یه شرطی. بیتا گفت: به چه شرطی. درخت گفت: به شرطی که به بچه ها و بزرگتر ها بگی روی ما یادگاری ننویسند، کارخانه ها را دور از جنگل بسازند، آتش زیر ما روشن نکنند، اگر هم بکنند فوری خاموشش کنند.

بیتا گفت: باشه میگم. بیتا کمی جلوتر رفت و به یه برکه ی کوچکی رسید. بیتا گفت: سلام. آب برکه هم گفت: سلام. بیتا گفت: اجازه میدهی که من یه کمی شنا کنم. آب گفت: به یه شرطی. بیتا گفت: چه شرطی. آب گفت: به شرطی که به بزرگترها و بچه ها بگی آشغال در آب نندازند، ظرف های چرب را با آب نشویند. بیتا گفت: باشه حتما میگم. بیتا چند دقیقه ای شنا کرد. بعد از برکه بیرون آمد و کمی جلوتر رفت و رسید به خورشید خانم. بیتا گفتک سلام و خورشید خانم هم گفت: سلام. بیتا گفت: میشه من را خشک کنید. خورشید خانم گفت: به شرطی که به همه بگی به خورشید اهمیت بدهند، چون شاید یک روز آن تمام بشه. بیتا گفت: باشه حاما میگم. نگران نشو.

خلاصه بیتا همان راهی که آمده بود را برگشت و با همه خداحافظی کرد و بعد به خونشون رفت و همه چیز را برای پدر و مادرش تعریف کرد.

 

بالا رفتم کوه بود، پایین اومدم آب بود، هر چی گفتم تو خواب بود.

و این هم یک نقاشی از بیتا خانم :

امیدوارم که خوشتون اومده باشه ...

 

+ نوشته شده توسط فرید در 86/05/05 و ساعت 5:22 بعد از ظهر |