مقیاس ...
و روزی مثل یک طوفان وزیدی پشت احساسم
و آشوبی به پا کردی چنین در بُعد وسواسم
و تو – با ازدحام اطلسی های تماشایی
چه آهنین شکفتی در شعور من گل یاسم !
به پایان می رسم در امتداد گریه های خود
چه بی پروا به آتش می کشی حدنای احساسم !
چرا اینقدر جذر بوسه های صفر و گندیده ؟
چرا تب کرده امشب شهوت خاموش و حسّاسم !
چرا در باور جغرافیای ناب چشمانت
گذاشتم از هزار و همچنان در صفر مقیاسم ؟
نشستم در خطور خنده هایت باز تا شاید
تو را در غربتی با وسعت یک درد بشناسم
... و امّا عشق ! این جادوگر اعصار این ملعون
غرورم را شکست آخر به جرم اینکه رو راسم !
9/5/79 شعر از آقای محمود طیب
+ نوشته شده توسط فرید در 86/08/25 و ساعت
7:29 بعد از ظهر |
